X
تبلیغات
رایتل
امان از جدایی
ققنوس غریب با خنده
پنج‌شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1385
دوست دارم

 

نشان تو ...

در هر باد طنین صدای تو بود
بر هر خاک رد پای تو فرو رفته بود
و در هر آب انعکاس سیمایت
در هر آتش گرمی دستانت
آنگاه که من
کوچه به کوچه
خانه به خانه
نشان تو می خواستم

عقربه های ساعت رو به مشرق یخ بسته اند. چشمانم سکوت کرده اند. فقط نیمی از بلور مهتاب در آسمان پیداست و نیمی دیگرش را ابرها به اسارت برده‌اند. دلم هوای تپیدن با ستارگان را دارد و چشمانم هوای باریدن با ابرها. در چشمان سبز تو خیره میشوم و مرغان بازیگوش نگاهت را به لبخندی شادمانه پرواز میدهم و خود عاشقانه بر ساحل چشمانت می نشینم. تو پلک بر هم می‌زنی و هر بار فصلی از خاطره های سبز من مرور می‌شود. زمان می‌وزد و در مسیر ثانیه‌ها خاطرات من تبخیر می شوند. دشتی از حرف و باغی از کلمه ها دارم، ای دوست! هر چه بنویسم و بگویم کم است فقط میتوانم قلبم را بشکافم و قطره خونی را به عنوان «دوستت دارم» تقدیمت کنم.

عشق؟!

عشق عشق می آفریند.
عشق زندگی می بخشد.
زندگی رنج به همراه دارد.
رنج دلشوره می آفریند.
دلشوره جرات می بخشد.
جرات اعتماد به همراه دارد.
اعتماد امید می آفریند.
امید زندگی می بخشد.
عشق عشق می آفریند.
و از عشق مردن ....
سفریست به سوی خدا
 

اگر ماه بودم...

اگر ماه بودم به هر جا که بودم سراغ تو را از خدا می گرفتم
اگر سنگ بودم به هر جا که بودی سر رهگذار تو جا می گرفتم
اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب باممان می نشستی
اگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا می شکستی، می شکستی


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 19065
X
تبلیغات
رایتل